قربونت برم وقتی بهم گفتن که دختر دارم همه کودکی خودم در ذهنم تو چند ثانیه به سرعت مرور شد...وآرزوهایی که دوست داشتم با دختر کوچولوم به اونا برسم یکی ازاین آرزوها این بود که دلم میخواست اونروزی رو ببینم که دخترم کنارم می ایسته ونماز میخونه واین روزها همان روزهاییست که حسرت دیدنش را داشتم تو دقیقا مقنعه مامانو که برات مثل چادر کوچیک میمونه سر میکنی و پا به پای مامان نماز میخونی البته فقط حرکاتشو انجام میدی وبا خودت یه چیزایی زمزمه میکنیاما ازونجایی که خودت میدونی زیااد شیطونی گاهی اوقات وقتی مامان سجده میره سوار مامان میشی و شاید تا پایان نمازم بیخیال نشیفیلمم گرفتیم ازت میتونی بعدا مشاهده کنی. عشق مامان و بابا...
بله یه تولد 3نفره بامامان و باباوآیسان خانماما امشب یه اتفاقه جالب افتاد بعداز تولدت بابا رفت فوتبال وبعداز چند دقیقه سورپرایز شدی چون خاله افسانه(دختر داییم که آیسان خییییییلی دوستش داره)اومد با کیک ویه عالمه بادکنک واینا باز یه جشن کوچولو سه نفره دیگه با حضور خاله افسانه ومامان و آیسان خوشگلهدر کل روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت..خداجون شکرتهدیه ما بهت اون النگویی بود که دستته ونگاهش میکنی عشق مامان و بابا...
خدا بعداز سالها به دوست عزیزم یه دختر خوشگل داده که ما امشب برای دیدنش رفتیم خونه شون وآیسان خانم خیلی از دیانا خوشش اومد وبا هم عکس گرفتن...آماده شدی بریم...


اینم عکسهای آیسان و دیاناجون


سلام عزیز دلم دختر مهربونم امروز اول شهریور 1395تو به امید خدا رفتی مهدکودک تا قانونمند و آماده بشی برای سال بعد که پیش دبستانیه خدا همیشه پشت پناهت باشه دلبندمعموی مهربونت که دید داری میری مهد کلی خوشحال شدوبغلت کرد...چه زود بزرگ شدی دخترم اصلا باورمون نمیشه عشق مامان و بابا...
امشب با دختر عموت تو خونه آغاجونت بازی میکردین وشیطنت که ازبالای مبل افتادی و بینیت خورد به لبه میزوکلی از بینی و دهنت خون اومد منم که مردم وزنده شدم...ای دختر شیطون با حرف گوش نکردن و این شیطنتا هم به خودت آسیب زدی وهم مارو نگران خودت میکنی...عزیزم امیدوارم خدا همیشه مواظبت باشه مامان طاقت نداره حتی یه خراش رو بدنت ییفته چه ورمی کرده بینیت ولی خداروشکر به خیر گذشت و کارت به دکترو بیمارستان نکشید عشق مامان و بابا...