عشق مامان و بابا

متن مرتبط با «آیسان» در سایت عشق مامان و بابا نوشته شده است

آیسان خانم نماز میخونه

  • نیلوبلاگ

    قربونت برم وقتی بهم گفتن که دختر دارم همه کودکی خودم در ذهنم تو چند ثانیه به سرعت مرور شد... وآرزوهایی که دوست داشتم با دختر کوچولوم به اونا برسم یکی ازاین آرزوها این بود که دلم میخواست اونروزی رو ببینم که دخترم کنارم می ایسته ونماز میخونه واین روزها همان روزهاییست که حسرت دیدنش را داشتم تو دقیقا مقنعه مامانو که برات مثل چادر کوچیک میمونه سر میکنی و پا به پای مامان نماز میخونی البته فقط حرکاتشو انجام میدی وبا خودت یه چیزایی زمزمه میکنیاما ازونجایی که خودت میدونی زیااد شیطونی گاهی اوقات وقتی ماما...

    ادامه مطلب
  • تولد4 سالگی آیسان جون

  • نیلوبلاگ

    بله یه تولد 3نفره بامامان و باباوآیسان خانماما امشب یه اتفاقه جالب افتاد بعداز تولدت بابا رفت فوتبال وبعداز چند دقیقه سورپرایز شدی چون خاله افسانه(دختر داییم که آیسان خییییییلی دوستش داره)اومد با کیک ویه عالمه بادکنک واینا باز یه جشن کوچولو سه نفره دیگه با حضور خاله افسانه ومامان و آیسان خوشگلهدر کل روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت..خداجون شکرت هدیه ما بهت اون النگویی بود که دستته ونگاهش میکنی xa0 ...

    ادامه مطلب
  • آیسان و دیانا خانم

  • نیلوبلاگ

    خدا بعداز سالها به دوست عزیزم یه دختر خوشگل داده که ما امشب برای دیدنش رفتیم خونه شون وآیسان خانم خیلی از دیانا خوشش اومد وبا هم عکس گرفتن... آماده شدی بریم... اینم عکسهای آیسان و دیاناجون xa0 ...

    ادامه مطلب
  • اولین روزی که آیسان جونمون رفت مهد کودک

  • نیلوبلاگ

    سلام عزیز دلم دختر مهربونم امروز اول شهریورxa0 1395تو به امید خدا رفتی مهدکودک تا قانونمند و آماده بشی برای سال بعد که پیش دبستانیه خدا همیشه پشت پناهت باشه دلبندم عموی مهربونت که دید داری میری مهد کلی خوشحال شدوبغلت کرد...چه زود بزرگ شدی دخترم اصلا باورمون نمیشه ...

    ادامه مطلب
  • آیسان جون و محرم1395

  • نیلوبلاگ

    xa0سلام دخی جونمxa0 امروز تاسوعاست راوریم و خونه دایی مامان مهشید هییت اومده بود...عکس از سمت راست آقا مرتضی (پسر دایی مامان)محمدوموژان بچه های خاله مژده واون خوشگل خانم اخموهم که خود خودتی عاشورا و مراسم شام غریبان (ده علی راور)کنار خیمه هایی که بعد آتیششون زدن موقع برگشتن به کرمان این عکسارو راور گرفتیم ...

    ادامه مطلب
  • تولد باران دختر عموی آیسان جون

  • نیلوبلاگ

    امروز صبح با عمو اینا رفتیم کوهپایه تا با دختر عموت اب بازی کنید بعداز یکساعت بابا هم اومد پیشمون روز خوبی بود مخصوصا به شما که کلی اب بازی کردی شبم وقتی برگشتیم جشن تولدباران بود وتو با لباسهای تولد درحالی که اماد ه شده بودی از شدت خستگی خوابت برد ولی با این حال وقتی بابا احسان اومد بغلت کردیم ورفتیم خونه عمو به محض رسیدن تو بیدار شدی و ....اینم عکسا خیلی روز خوبی بود ممنون عمو امین xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • آیسان خانم خونه ( عزیز)

  • آیسان خانم در ویلایه عمو امین(کوهپایه)

  • نیلوبلاگ

    دیروز با بابا و عمو امین رفتیم کوهپایه عمو اونجا کار داشت میخواست یه سر به ویلا بزنه و درخت هارو آب بده زود برگشتیم ولی خیلی خوش گذشت مخصوصا به تو ......اینقدر بازی کردی و تو عالم خودت ورجو وورجه کردی که خسته خسته شده بودی هرچی بطری بود از باغ جمع میکردی و میاوردی یه گوشه میذاشتی کلا تو دنیایه خودت بودی بعدشم که نرسیده به خونه خواب رفتی از خستگی. xa0...

    ادامه مطلب
  • دست گل به آب دادن آیسان خانم...

  • آیسان خانم کوهپایه ( ویلای عمو امین )...

  • آیسان خانم و آقا شهریار (پسر عمه آیسان خانم)

  • نیلوبلاگ

    تو همش دوست داشتی پسر عمه رو بذاری رو پات و بغلش کنی ...ولی چون تو خودتم کوچولو بودی اون برات سنگین بود.......

    ادامه مطلب
  • آیسان جون در یکی از فضا های سرسبز کوهپایه

  • نیلوبلاگ

    رفته بودیم یکی از فضاهای سرسبز کوهپایه که خیلی بزرگ بود و تو هم مثل همیشه دوست داشتی بری اون دور دورا ... میرفتیییییییییییییییییییییییییییییییی تا اندازه یه نقطه میشدی این عکس و عمو ازت گرفته xa0 xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • آیسان خانم ماهان رستوران سنتی متولی باشی...

  • نیلوبلاگ

    سلام دخترم اینجا با عمو امین اینا رفته بودیم ماهان کشک بامجان بخوریم ... تو و دختر عمو باران همش میخواستین از آلاچیق بیاین بیرون مرغابی هارو نگاه کنین.. xa0 xa0 xa0 ...

    ادامه مطلب
  • ابرو کشیدن آیسان جون

  • نیلوبلاگ

    این عکس خیلی بامزه منو یاد خاطره اون شب میندازه که تو یواشکی مداد ارایشی مامانو برداشتی و واسه خودت مثلا ابرو کشیدی ومن وقتی متوجه شدم ازت فیلم گرفتم و یکم دعوات کردم وازت پرسیدم چرا اینکارو کردی میدونی چقدر زشت شدی الان هرکی ببینه بهت میخنده وخودمم کلی خندم گرفته بود اما به روی خودم نمیاوردم توهم ناراحت بودی فکر میکردی ابروهات دیگه پاک نمیشه وازون روز به بعد هرکی داشت ابرو میکشید تو بهش میگفتیxa0 اینکارو نکن زشت شدی هرکی ببینه بهت میخنده این لباس روهم خودم برات بافتم xa0 اینجا کلنگ زنی پارک هن...

    ادامه مطلب